ماجرای حوله ی اضافی
یه حوله خریده بودیم برا محمود، که هنوز براش یکم بزرگ بود و توی کمد مونده بود.
یه روز که بابایی، پسرا رو برده بود حموم، موقع بیرون فرستادنشون، گفت که حوله ی رضا خیسه.
منم گفتم حوله ی محمودو بپوشون به رضا، من حوله جدیده ی محمودو میارم.
...
وقتی اومدن بیرون، محمود گفت مامان چه باحال، حوله ی منو بدیم به رضا، حوله جدیده مال من، حوله ی رضا هم باشه برای یه داداش یا آبجی دیگه که به دنیا آوردی، که ایشالا داداش باشه.
...
(محمود هنوز نمی دونه که قراره واقعا تا 4-5 ماه دیگه، یه بچه ی جدید بهمون اضافه شه، که اتفاقا داداش هم هست!)
(چون 9 ماه انتظار کشیدن برای یه بچه، واقعا سخته، بهش چیزی نگفتیم)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



ماجرای حوله ی اضافی 

