خوش به حالم که داداش دارم
یه شب که رضا حدودا یک ماه و نیمه بود رفته بودیم هیئت
محمود بچه های دیگه رو می دید که داداش ندارن،
اومد در گوشم گفت:
مامانی خوش به حالم که داداش دارم
بعد وایمیستاد جلوی رضا دستاشو باز میکرد که نذاره بچه ها نگاش کنن!
(حس مالکیت)



مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



خوش به حالم که داداش دارم
