محمود سال 88
محمود توی روزهای داغ انتخابات ریاست جمهوری سال 88 با وزن 2600 و قد 46 در بیمارستان حضرت زینب (همون بیمارستانی که خودم توش به دنیا اومدم و اونموقع اسمش نامداران بود) روز دوشنبه ساعت 10 و نیم شب 11 خرداد به دنیا اومد.
اون شب من تا صبح نخوابیدم. حتی 1 دقیقه. شب تولدتو میگم. تا صبح درد کشیدم و منتظر شدم تا صبح شه. بابایی که برای نماز بیدار شد گفتم بریم. رفتیم مامان منیر رو برداشتیم و راه افتادیم به سمت بیمارستان.
اون روز بابایی که هنوز اونموقع دانشجو بود، دو تا امتحان نیم ترم حذفی داشت. یکی صبح و یکی بعد از ظهر. به امتحان صبحش که نرسید. توی بیمارستان دکتر گفت هنوز زوده برو خونه. 
سریع اومدیم خونه که بابایی زود بره دانشگاه تا حداقل به امتحان دومش برسه.
همون روز عمه ات از کربلا اومد. وقتی ما رسیدیم خونه همون موقع اونم رسید و تونستم توی مراسم استقبالش باشم ولی دیگه از شدت درد خونه شون نرفتم. (اونموقع همسایه دیوار به دیوار بودیم)
رفتم خونه و به توصیه دکتر دوش گرفتم و یه پاتیل گل گاوزبون دم کردم و خوردم. تنهایی کلی از درد به خودم می پیچیدم.
عزیز برام غذا آورد و رفت که به مهموناش برسه. قرمه سبزی عزیزجونو هم خوردم.
با شروع هر درد یک بار سوره ی انشقاق می خوندم. دیگه درد انقدر شدید شد که زنگ زدم بابایی با گریه گفتم بیا دیگه نمیتونم.
بعد از ظهر بود که عابد و مامان منیر اومدن و دوباره رفتیم بیمارستان. دکتر گفت باید بستری شی.
ساعت 10 رفتم اتاق عمل. اونموقع انقدر بحث انتخابات داغ بود که دکتر موقع عمل هم بحث سیاسی میکرد و نظرش کاملا مخالف من بود. ولی من در اثر مسکن قوی انقدر گیج بودم که نمیتونستم باهاش بحث کنم!!!!!!!
خلاصه ساعت 10 و نیم تو به دنیا اومدی.
بابایی تو رو زودتر دید البته از پشت شیشه. من اول فیلمتو دیدم بعد خودتو. تو رو اول به بقیه نشون داده بودن و حرمت جون ازت فیلم گرفته بود. وقتی حرمت اومد پیشم فیلمو نشونم داد. چند ثانیه بیشتر نبود ولی خیلی حس خوبی داشت. خوب یادمه که به شدت می لرزیدم و همش میگفتم دوباره بزار.
من چون از کمر بیهوش شده بودم زود اومدم توی بخش. ولی تو رو یک ساعت بعد آوردن پیشم.
با اینکه همه نوزادا یا زردن یا قرمز یا سیا، تو مثل یه گوله برف بودی. سفییییییییییید سفید.
ولی وزنت خیلی کم بود و من و بابایی کلی حالمون گرفته شد چون دو هفته آخر همش کباب خورده بودم که تو توپولی بشی.
راستی اون شب بارون هم اومد...

روز چهارم بردیمت سر مزار شهید بهشتی، حاج آقا اکرمی توی گوشت اذان گفتن.
از روز پنجم بود که بنای ناسازگاری گذاشتی و نخوابیدی.
روز هفتم موهاتو تراشیدیم و به اندازه وزنش که 0/7 گرم بود طلا صدقه دادیم. روز هفتم اسمت هم تصویب شد.
..................................................................................................................................
کارت فقط خوردن بود
از این طرف می خوردی و از اون طرف برمی گردوندی
این اوضاع لباسامون بود!


33روزت که شد بردیمت برای ختنه


فقط صبح که تازه از خواب بیدار می شدی می خندیدی
اونم برای لحظاتی کوتاه!

بعدش جدی می شدی



اخم نکن، بخند!

قربون اون دستای تپلت بشم من


چی می گی؟؟؟!!!



جناب سرهنگ، ارادتمندیم!

خیلی تصادفی...

و اما اولین شب قدر
اولین قرآن بر سر گرفتن
3 ماهگی

عجب قدرتی!!!
فقط با 1 انگشت!!!
پسر تو دیگه کی هستی!!!

وقتی که هنوز نمیتونستی بشینی ولی من و بابایی اصرار داشتیم بشونیمت 

وقتی که تازه پاهاتو پیدا کرده بودی

5 ماهگی...




لبیک یا حسین

ارادت به ارباب حسین...

حاج آقا بفرمائید دو کلمه موعظه مون کنید



در این عکس بیابید محمود را؟

و اینک 9 ماهگی...




محمود سال 88
