وقتی محمود برا داداشش مادری می کنه
اعتراف می کنم تازه که رضا به دنیا اومده بود، از سختیِ دو تا بچه کوچیک داشتن بُهت زده شده بودم و به ... افتاده بودم.
با اینکه قبلش خیلی فکر و تحقیق و مطالعه کرده بودم راجع به اختلاف سنیِ مناسب بین بچه ها و به این نتیجه رسیده بودم که 4 سال بهترین فاصله ست، دوست داشتم بچه هام با هم داداش باشن نه پدر و پسر!!!...
ولی تو عمل به این نتیجه رسیده بودم که اشتباه کردم.
وقتی دست تنها بودم و این دو تا فسقلی هر کدوم یه چیزیشون بود و داشتن نق می زدن...
وقتی می خواستیم بریم بیرون و ما که همیشه ی خدا همه جا دیر می رسیدیم و باید به همه جواب پس می دادیم، و حالا باید به جای آماده کردنِ 3نفر، 4نفرو حاضر می کردم (همزمان بابایی می پرسید چی بپوشم، باید حواسم می بود که محمود قبل از حاضر شدن حتما دستشویی بره، موهاشو شونه می کردم، خدا رو شکر یاد گرفته بود خودش لباس بپوشه، خودم باید حاضر می شدم، رضا رو باید عوض می کردم و لباسشو می پوشوندم و شیر می دادم و در خلال همه ی این کارها، صدای گریه ی رضا هم بلند بود و رو مخم بود)...
وقتی که رضا رو به زحمت می خوابوندم و بعد از دو ثانیه با صدای محمود بیدار می شد...
وقتی که مریض می شدم و از درست کردن یه سوپ برا خودم عاجز بودم...
و...
خلاصه که این 6 ماه خیلی خیلی سخت گذشت
بارها توی این مدت خودمو سرزنش کردم و به خاطر محمود گریه کردم. چون فقط به خاطر اون بود که بچه دوم رو آوردم ولی حالا می دیدم همین بچه ی دوم باعث شده که بارها و بارها مودمود جونمو دعوا کنم



این وسط سرزنش و تیکه ها و نگاه های اطرافیان هم که نمک روی زخمم بود که همین جا از همشون تشکر می کنم
ولی حالا بعد از 7 ماه:
خیییییییلی احساس خوبی دارم
اوضاع خیلی خوب شده
رضا به سنی رسیده که با وجود محمود حساااابی سرگرم می شه. محمود هم همش میگه خوش به حالم که داداش دارم. واقعا میتونم درک کنم که راضیه.
محمود جنگولک بازی در میاره و رضا از خنده غَش می کنه.
وقتی می خوام رضا رو عوض کنم، محمود زود میره ساک وسایلشو میاره بعد هم زود میره شیرِ آب گرمو باز میکنه
وقتی به رضا آب میدم، محمود می گه: "آخی بچم تشنش بود"
وقتی سوار ماشینیم من رانندگی می کنم، محمود می گه آروم برو بچه میترسه، وقتی هم که رضا خوابش می بره محمود "زیر سرش بالش میزاره می گه آخی بچم خوابش برد"
(جالب اینه که این حرفا رو از من یاد نگرفته)
دیگه وقتی رضا خوابه، محمود سروصدا نمیکنه، تازه اگه منم سروصدا کنم بهم تذکر می ده
وقتایی که محمود اینجوری مادرانه مواظب رضاست، واقعا جلوی اشکامو می گیرم. دلم می خواد بهش بگم که مطمئنم روزهای قشنگتری رو هم با داداشش پیش رو داره، حیف که نمیفهمه هنوز.
بابایی میگه مطمئن باش محمود بزرگ که بشه ازت تشکر هم میکنه
واقعا محمود توی این 6 ماه بدون اغراق به اندازه ی 3 سال بزرگتر شده.
حالا دوباره مطمئنم که کار درستی کردم.
به سلامتیِ همه ی مامانای دست تنها که خودشون زحمت بچه داری رو به جون می خرن (نمیندازن گردن ماماناشون و مهدکودک و پرستار و ...)


به سلامتیِ همه ی داداشا و آبجیای مهربون


مثل محمود و رضا
مثل غزل و محیا

پیوست:
یه بار، محمود مریض شده بود و تب کرده بود و افتاده بود تو رختخواب، من داشتم رضا رو می بردم که بشورمش، محمودی گفت: مامان دعا کن زودتر حالم خوب شه که بتونم بیام برات شیر آبو باز کنم
یه بار که رضا گازم گرفت!!! من دعواش کردم. بعد محمود گفت: خوب مامان بچه کوچولوئه، نمیفهمه که، بعدش هم بوسش کرد.
یه بار محمود پاکت پفک دستش بود و همینطور که خودش میخورد، به رضا هم میداد بخوره، بعد یکیش از دست رضا افتاد رو فرش. محمود برش داشت و خودش خورد و یکی دیگه داد به رضا.
من که داشتم میدیدم، ازش پرسیدم چرا همونو ندادی بهش؟ گفت: آخه اون افتاده بود رو زمین. یه وقت مریض میشه.
خیلی برام جالب بود.



وقتی محمود برا داداشش مادری می کنه
