خنده، آخرش گریه س
میگن: خنده آخرش گریه س
راست میگن!
امسال 9 آبانماه با به دنیا اومدن "سید محمد کوچولو" کلللللللی خوشحال شدیم و از خودمون ذوق در وکردیم
انقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر خوشحال بودیم که نگو و نپرس
محمود، میگفت حالا خدا کنه پرسپولیسی بشه!!!!!
ولی ...
ولی این خاله بادگیر (حرمت جون؛ خاله ی محمد؛ چون وظیفه ی خطیر گرفتن بادگلوی محمد جونم به عهده ی اونه) دو روز نگذشته بود از خوشحالیمون که...
ما رو با خبر رفتنش به بلاد کفر (آمریکا) جهت تحصیلات عالیه، به شوکی عمییییییییییییییییییق فرو برد
حالا واقعا نمیدونیم باید خوشحال باشیم یا ناراحت؟!!!
احساس میکنم با رفتنش یه خلاء بزرگ تو زندگیم بوجود میاد
هیچ وقت یادم نمیره محبتاشو، همیشه، همیشه، همیشه نسبت بمن لطف و محبت داشته
ولی دیگه سرِ محمود واقعا ..... نمیدونم چی بگم...
واقعا حرمت جون برای محمود مادری کرد و برای من خواهری
جالبه که من محمودو اولین بار توسط حرمت جون دیدم (ازش فیلم گرفته بود و وقتی از اتاق عمل اومدم بیرون نشونم داد)
روزی که فرداش مهمونیِ محمود بود (45روزگی محمود) فقط حرمت جون اومد کمکم. بیچاره خسته و کوفته از دانشگاه اومد خونه ما و چقــــــــــــــــــــدر کاهو شست و سالاد درست کرد و چقــــــــــــــــــــدر ژله درست کرد و تازه شب هم موند و از دست محمود نتونست بخوابه و آخر سر خودش چون کلاس زبان داشت نتونست تو مهمونی باشه
چه روزایی که از خوابش میزد و میومد دانشگاه، محمودو نگه میداشت تو ماشین،
چقدر خمبل خانو بغل میکرد و تکونش میداد (تو پتو)
هر وقت میرفتم خونشون، هنوز به پله های طبقه اول نرسیده بودم که بدو بدو میومد و محمودو ازم میگرفت و پله ها رو اون می برد بالا
دیگه از هدایای جور واجوری که همیییییشه برای محمود می گرفت بگم
از جوهر پرینترش که از بس عکسای محمودو چاپ کرد، تموم شد...
از یخچالشون که شده بود آلبوم عکس محمود
از اینکه هارد لپ تاپش پر شده از عکسای لحظه به لحظه ی محمود
از اینکه همه تو فامیل وقتی میخواستن آخرین وضعیت محمودو بدونن، از حرمت جون می پرسیدن
از اینکه حتی روم سیاه، چندبار پی پیه محمودم شسته
از اینکه بارها اومده منو اینور و اونور برده (از جمله خرید، دکتر،...)
از اینکه اومده با هم رفتیم نمایشگاه (نمایشگاه مادر کودک) (نمایشگاه کتاب، که بیچاره به هوای ما اومد غرفه کودکان چقدر خسته شد و دیگه کتابایی که خودش میخواستو نتونست بگیره)
از اینکه وقتایی که ما بی ماشین میشدیم، ماشینشو هم میداد به ما و خودش با آژانس میرفت اینور اونور
از اینکه چقدر همیشه بهم روحیه داده
چقـــــــــــدر هوای منو داشته
انقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر زیاده که نمیتونم همشو اینجا بنویسم
فقط اینا رو مینویسم که بعدها محمود بخونه و بدونه که حرمت جون، فقط دخترعمه ی مامانش نبوده، خاله ش بوده، دوستش بوده، به قول بعضیا دایه ش بوده!
البته خودِ محمودم همیشه ازش میپرسیدن کیو از همه بیشتر دوست داری؟ زود میگفت مامانی و بابایی و حرمت جون
یه بار هم محمودی میگفت: من 2 تا مامانی دارم. شما و حرمت جون
ولی درعوضِ اینهمه خوبی و لطف اون، من چیکار کردم؟ از یه دعای از ته قلب دریغ کردم. چقد گفت دعا کن کارم درست شه، ولی نتونستم. از بس که خودخواهم. خنده داره که این روزا دوست داشتن آدما هم از روی خودخواهیه و من بخاطر اینکه دلم براش تنگ میشد، هیچ وقت نتونستم واقعا دعا کنم که بره (هرچند که به دعای من که نبود، ولی میگم ینی...)
حالا دور شدنش خیییییییییییییییلی سخته. ولی بهرحال چاره ای نیست


امیدوارم خدای مهربون همیشه بهترین ها رو براش رقم بزنه و خودش جبران کنه اون چیزی رو که من واقعا از جبرانش ناتوانم
رفتن حرمت جون فقط با وجود سید محمد کوچولوی عزیز و دوست داشتنی قابل تحمله. خدا حفظش کنه برای خونواده ش و برای ما



خنده، آخرش گریه س
