محمود مامانی / رضا بابایی
هر چی محمود، مامانی بود و همش آویزونِ خودم بود
تا جایی که مثلا حتی وقتی از تو یخچال شیر میخواست، اگه بابایی براش میاورد، قبول نداشت و میگفت مامانی باید بیاره
حتی اگه بابا میاورد میداد دست من تا من بهش بدم، بازم میگفت نه. باید ببری بزاری تو یخچال، مامانی (مانی) خودش بره بیاره (بیلاره)
یادش بخیر انقد منو دوست داشت که مثلا تو مهمونی، بعد از شام که میرفتم تو آشپزخونه و به خانوما تعارف میکردم که ظرفا رو بزارید من بشورم، محمود میومد داد میزد سرِ بقیه که همه تون برید، باید مامانم بشوره


ولی حالا در عوض، رضا تلافیشو درآورده و حساااااااااااااابی بابائیه
خدا نکنه بابایی از کنارش رد بشه، باید حتما بغلش کنه
حتی اگه تو بغل من باشه و بابایی رو ببینه، میخواد بره بغلش
چند روز پیش دیگه حسابی شاهکار کرد.
رضا تو روروئک بود که از صدای در فهمید باباش اومده. نمیدونم چجوری با روروئک خودشو رسوند دم در برای استقبال از باباش
(نمیدونم از پله چجوری رفت پایین
)
منم که تو آشپزخونه بودم شنیدم که محمود داره داد و هوار میکنه که مامان بدو رضا رفته دم در. منم دوربینو برداشتم دویدم رفتم.
محمودم میگه بچه رفته دم در با پای لخت، اونوقت تو وایسادی عکس میگیری؟!!!!





محمود مامانی / رضا بابایی
