محمود محمود ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه سن داره
رضارضا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه سن داره
یاسینیاسین، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

خمبل و فنقول و فسقل

خواب محمود

1392/5/4 6:27
136 بازدید
اشتراک گذاری

مگه تو خواب بخندی

..................................................................................................................................

 

تختت!

که فقط یک بار، اونم به مدت یک ربع، توش خوابیدی!!!

و بعد جمع شد رفت کنار

.................................................................................................................................

.................................................................................................................................

 

اعصاب نداری، قربون مچ دستت بشم؟

..................................................................................................................................

 

اول گردو های توی لُپِتو می خوردی، بعد می خوابیدی فدات شم.

.................................................................................................................................

 

یه مدتی فقط به این روش آروم می شدی و می خوابیدی

باید مینداختیمت توی چادر و تکونت می دادیم (یا به قول بابایی: هَمِت می زدیمخنده)

وزنت هم که زیاد بود، از کَت و کول میوفتادیمگریه

 

 

بعدش دیدیم اینطوری نمیشه

از یکی یه تخت گرفتیم که مثل ننو بود

ولی تو...

فقط خندیدی به ریشمونعصبانی

 

 

آخر سر مجبور شدیم دیوار خونه ی صاحبخونه رو سوراخ کنیمخجالت و...

البته این روش خوبی بود و دیگه دستامون درد نمی گرفت

ولی معضلات خودشو هم داشت:

وقتی توش می خوابیدی، باید درت میاوردیم چون خیس عرق می شدی

ولی تا درت میاوردیم، بیدار می شدی و دوباره باید میذاشتیمت اون تو

و این پروسه ادامه داشت:

خیس عرق شدن، بیدار شدن، خیس عرق شدن، بیدار شدن، ...گریهگریهگریه

 

گاهی هم ازش به عنوان "تاب" استفاده می کردیمچشمک

.................................................................................................................................

 

وقتی می خوابیدی، من و بابایی دلمون برات تنگ می شد

یادمون می رفت که به چه مصیبتی خوابیدی

دوست داشتیم زودتر دوباره بیدار شی

.................................................................................................................................

 

.................................................................................................................................

یادش بخیر

یه دوره ای قبل از خواب، موزیک خواب میزدی

یعنی در آستانه ی خوابیدن در حالیکه چشمات دیگه بسته شده بود، شروع میکردی به درآوردن یه صدایی شبیه به اووووووووووووووووووووووووووووومممممممممممم

اونم با صدای بلند

چقدر میخندیدیم من و بابایی

................................................................................................................................

 

تا دو سال که پیش خودمون می خوابیدی

سه تایی روی یه تخت دونفره!

مجبور بودیم افقی بخوابیم! (بیچاره بابایی که پاهاش از تخت می زد بیرون)

بعد از دو سال برات یه تشک مینداختم کنار تخت و روش می خوابیدی

بعد از یه ذره، یه روز گفتم دیگه برو تو اتاق خودت بخواب، و تو گفتی: چشم.

یه جوری گفتی که جیگرم کباب شد.

دیگه از اون شب رفتی تو اتاق خودت خوابیدی و چون خیلی عاشق ماشین بودی، مامان منیر برات تخت ماشین گرفت.

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)