ماجرای غذا خوردن
میخوام بنویسم از نحوه ی غذاخوردن این روزهای خانواده:
اول همه چیز مرتب و تمیز توی سینی قرار میگیره و همه میشینیم دور سینی تا غذا بخوریم
(الان یه 4 سالی هست که عادت کردیم تو سینی غذا بخوریم، یعنی درست از زمانی که محمود غذاخور شد و هربار که میشستیم سر سفره، تو یه حرکت، کل سفره رو با همه ی محتویاتش پشت و رو میکرد)
خلاصه:
اولش: همه میشینیم، مرتب و منظم دور سینی

چند ثانیه بعد: وقتی که رضا سر و کله ش پیدا می شه و حمله میکنه به طرف بشقاب های غذا تا شیرجه بره توشون، هر کی بشقابشو میگیره دستش و به یه طرف فرار میکنه
و همش به هم میگیم: بدویید، اومد اومد
البته باید حواسمون باشه که چیزی از قبیل کاسه ماست یا ترشی یا ... توی سینی جا نمونه چون...
متاسفانه با همه ی این مراقبت ها روفرشی مون منقش شده به انواع و اقسام لکه ها و بوهای متنوع از قرمه سبزی و قیمه بادمجون گرفته تاااااااااااااااااااااا ماست و لبو و خلاصه همه چی دیگه
حالا بابایی پیشنهاد داده که بریم یه صندلی غذای کودک بخریم برا رضا و خودمون هم خیلی شیک، مثل قدیما (خودم و خودش
) مثل آدم! پشت میز بشینیم غذا بخوریم . نمیدونم یعنی جواب میده؟؟؟!!!
--------------------------------------------------------------------------------
بقیه در ادامه مطلب
پیوست1:
بابایی صندلی غذای کودک خرید (به سفارش محمود، پرسپولیسی شم خرید)
حالا این رضاست. اولین باری که روی صندلی غذا نشوندیمش: (نمیدونم این خنده ش از سر رضایته یا؟؟؟؟
)

بعله، فهمیدم که داره به ریشمون میخنده. چون از روی صندلی هم نمیذاره ما راااااحت یه لقمه غذا... نوش جان کنیم!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پیوست2:
البته این صندلی غذا، فقط مخصوص غذا نیست و کاربردهای فراوان دیگری هم دارد.
منجمله:
استفاده از صندلی غذا به عنوان زندان!!! (زمانیکه محمود، ماشیناشو مرتب ردیف کرده و پیشنهاد میده که رضا رو بزاریم تو صندلیش تا نتونه بیاد بهم بریزه!!!!!)

یا مثلا: استفاده از صندلی غذا به عنوان صندلی تماشاچی (زمانیکه مشغول کار خونه هستم برای اینکه رضا نیاد تو دست و پام، میزارمش تو این صندلی تا از بالا نظاره گر باشه)

و یا اینکه استفاده از صندلی غذا به عنوان صندلی فرار (یا صندلی نقاشی): بعض وقتها که محمود میخواد نقاشی بکشه برای اینکه مداداش و نقاشیاش از دست رضا در امان بمونه و ناغافل مورد حمله قرار نگیره، محمود میره میشینه این تو و نقاشی میکشه! (الان دوباره مامان منیر میگه حسادت میکنه!!!!
)

ولی خدائیش از بالا پایینو نگاه کردن، یه حال دیگه ای داره. بیچاره بچه ها! خوب گردنشون درد میگیره انقد از پایین، بالا رو نگا میکنن




ماجرای غذا خوردن
