محمود محمود ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه سن داره
رضارضا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه سن داره
یاسینیاسین، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

خمبل و فنقول و فسقل

جمله سازی

(محمود کلاس اول) تو مدرسه، به محمود اینا کلمه میدن میگن جمله بسازین و بنویسین (فقط هم با حروفی که خوندن باید جمله بسازن ). انصافا خییییییلی کار سختیه. نتیجه ش هم میشه این: نمونه جمله های مودی: شانه: شانه مو را شانه می زند. پدر: پدر، پدرِ من و برادرانم است. پسر: داداشِ من پسر است. پوست: آدم پوست دارد. پاکت: من پاکت را دوست دارم. کشتی: من کشتی را دوست دارم. شاد: بابای من شاد است. کودک: من یک کودک اَستم. (هنوز ه یاد نگرفتن) نمی ترسد: بابای من از ماشین نمی ترسد. کاسه ای: ما در کابینت کاسه ای داریم. ایستاده: بابای من ایستاده نبود. و...         ...
4 بهمن 1394

پسر جادویی و بدغذا

محمود نشسته داره با غذاش بازی میکنه. میگه نمی دونم چرا من همه چیزم با بقیه فرق داره! میگم مثلا چیت؟ میگه مثلا دندونام جادوییه! وقتی غذاهایی که دوست ندارمو میخورم، درد میگیره  ، ولی وقتی چیزایی که دوست دارم میخورم، درد نمیگیره!   (یه مدته محمود و رضا، جفتشون زدن تو کار برنج سفید، غذا هر چی که باشه، اینا فقط برنجشو میخورن)   ...
4 بهمن 1394

شاهزاده ی روم

6ماه بعد از تولد سومین بچه، ما بازم رفتیم سینما خیلی عجیبه، ولی بازم شد! که ما با 3تا بچه ی کوچولو بریم سینما!!!!!!!!!!   بابایی معتقده همونطور که اربعین کربلا رفتن یه جورایی واجب بود، سینما رفتن و دیدن فیلم شاهزاده ی روم هم واجبه. بعد از سی و چند سال که از عمر جمهوری اسلامی میگذره، اولین فیلم مرتبط با امام زمان ساخته شده، خب باید رفت و دید دیگه! این بهترین حمایته. انصافا قشنگ هم بود.  
4 بهمن 1394

اربعین 94

بابی انت و امی و نفسی و اهلی و مالی پدر و مادرم فدات حسین    خودم و بچه هام فدات حسین   الحمدلله که خدای مهربون اسم ما رو هم در خیل زائران اربعین ثبت کرد (البته ما 6 ماه پیش هم رفته بودیم، ولی خب اربعین رفتن یه چیز دیگه س) همه از ما میخواستن که بچه ها رو نبریم چون بهشون سخت میگذره، ولی به برکت وجود بچه ها، خدا به ما هم نظر ویژه کرد و به لطف خدا و معجزه ی امام حسین، هیچ سختی ای به ما نگذشت و همه چیز، معجزه گونه برامون ردیف می شد. بچه ها هم راااضی و خوشحاااال یکی از جذابیتهای این سفر برای بچه ها این بود که سوار همه چیز شدن: از ماشین و اتوبوس و هواپیما گرفته تااا کامیون و گاری و متور سه چرخ و دوش بابا!...
17 آذر 1394

محاااااااااال

یکی از کارهای محال و ناشدنی، اینه که سه تا بچه رو بشونی و ازشون یه عکس خوشگل بندازی. غیر ممکنه سه تاشون مثل بچه ی آدم بشینن و به دوربین لبخند بزنن. این روزا خیلیا ازم عکس سه تایی ها رو می خوان. این تلاش منه:   و اینم نتیجه ی تلاش بیهوده ی من . دیگه اینا بهتریناش بود!     ...
26 آبان 1394

سوتی های مادرانه

یه بار نصفه شب، رضا گریه میکرد و شیر میخواست. (رضا حدود 1 ساله بود و محمود حدود 5 ساله) من از شدت خستگی چشممو نمیتونستم باز کنم. همونطوری چشم بسته، سعی میکردم بهش شیر بدم ولی نمی خورد! صدای گریه شم بلندتر می شد! به خودم اومدم و به زور چشمامو باز کردم، دیدم دارم بجای کوچیکه، به بزرگه(که اونطرفم خوابیده بود) شیر میدم!!!! ------------------------------------------------------------------ یه بار یاسین رو پام بود و همزمان داشتم به رضا هم غذا می دادم و به محمود هم دیکته می گفتم. چند قاشق غذا گذاشتم دهن رضا. قاشق بعدی رو هی میگفتم بخور ولی نمی خورد. یوهو به خودم اومدم دیدم قاشق رو دارم به زور می ذارم دهن یاسین بجای رضا! (یاسینِ 3 ماهه) ...
21 آبان 1394

رضا بلده صدای فیل در بیاره

از رضا صدای حیوانات رو می پرسیدم. صدای گاو چیه؟  رضا: مُ مُ صدای ببعی چیه؟ رضا: بَ بَ صدای فیل چیه؟ رضا: فیییییییییییییییییییییییییل! صدای زنبور چیه؟ رضا: نیش نیش! صدای مرغ چیه؟ رضا: تخم، تخم! ...
24 مهر 1394