محمود محمود ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
رضارضا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره
یاسینیاسین، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

خمبل و فنقول و فسقل

همیشه در قلب منی...

حاج آقا اکرمی دیروز توی مسجد خطاب به محمود گفتن: تو قلبمی! هر جا میرم تو قلبمی، اینور میرم اونور میرم تو قلبمی،   یادش بخیر حاج آقا اذان رو تو گوش محمود گفتن (سه روزگی، بهشت زهرا، بر سر مزار شهید بهشتی)   یه بار هم خود حاج آقا، محود رو حاج آقا اکرمی کردن و ازش عکس انداختن     تو گوش رضا هم حاج آقا اذان گفتن (سه روزگی، مسجد حضرت امیرالمومنین (ع) تهرانپارس)   آخی...مودمودمو...   ( حاجاقا موقع اذان گفتن توی گوش خمبل و فنقول، براشون آرزوی شهادت هم کردن! بابایی هم همین آرزو رو براشون داره! من هم! (هرچند که داشتن همچین آرزویی خیلی سخته!) ) ...
25 شهريور 1393

مرگ بر اسرائیل

مادر فلسطینی؛ از داغ پرپر شدن شکوفه هایت، دلم داغونه. ولی صبور باش! من -مادر ایرانی- به تو قول میدم تمام همتم را به کار بندم تا کودکانی تربیت کنم، از جنس ظهور... باشد که در رکاب آن منتقم بزرگ(عج) پایان بخش ظالمان باشند... ان شاءلله   سرباز کوچولوهای امام زمان(عج)   ...
4 مرداد 1393

رضای من حرف افتاد

بالاخره رضا در سن 1 سال و 4 ماهگی حرف افتاد. اول از همه 123: یه توپ میزاره رو زمین، کلی دورخیز میکنه و میره عقب. میگه دِ دُ دِ (یعنی 123) بعد شوت میکنه خوب بالاخره "رضا عابدزاده" س دیگه! ----------------------------- بعد یاد گرفت بگه عَزی (یعنی عزیز) ----------------------------- بعد یاد گرفت که وقتی ازش می پرسیم: رضا چند تا دوسَم داری؟ دستاشو باز کنه و بگه 10 ----------------------------- بعد یاد گرفت که وقتی بپرسیم: رضا چی شد؟ بگه: ای تی (یعنی هیچی) ----------------------------- بعد هم بالاخره بعد از تلاش 2 ماهه بابا برای اینکه رضا بگه "مامان"، یاد گرفت بگه "بابایی"!!!!!!!!!...
2 مرداد 1393

تا اطلاع ثانوی، تعطیل!

یه شب گفتم من و رضا هم به همراه بابایی و داداشی، بریم مسجد نماز جماعت بخونیم، وسط نماز، آق رضایی تمااااام گوشی های آقایون رو (که کنار مهر هاشون گذاشته بودن) برداشته بود و جابجا کرده بود. مثلا گوشی 2000 تومنی رو با گوشی 2میلیون تومنی عوض کرده بود. مال "این" و گذاشته بود برا "اون" و مال "اونو" گذاشته بود برا "یکی دیگه". تازه قفل یکیشونم باز کرده بوده و داشته از مسجد میرفته بیرون که الحمدلله نماز تموم شده بود و در حال خروج از مسجد، دستگیر شد! خلاصه بعد از نماز بساطی بوده. همه داشتن دنبال گوشی شون میگشتن. این شد که نماز جماعت تا اطلاع ثانوی تعطیل شد (برای من) ................................
18 خرداد 1393

یک شغل بی جیره و مواجب

داشتم به این فکر می کردم که با تولد هر بچه، یکی از مشاغل ثابتی که به مشغله های فراوان مامانا اضافه میشه اینه: مسئول کنترل کیفی محتویات پوشک! مامانای بیچاره باید دااااااائما محتویات پوشک نی نی رو از لحاظ رنگ، بو، حجم و غلظت بررسی کنن. اکثر مامانا دائما دغدغه ی اینو دارن که مثلا (الان سه روزه شکم بچه کار نکرده) و یا اینکه (وااااای امروز شکمش چند بار کار کرده). آخرشم بعد از اینهمه دقت و پیگیری، مثل رضای کوچولوی من فقط در عرض یک صبح تا شب، انقـــــــــدر  شکم بچه کارمیکنه که پاش میسوزه و به دنبال اون جیگر مامان خون میشه     حالا نمیدونم این شغل، باید جزء مشاغل سخت، محسوب بشه یا نه؟! ...
3 خرداد 1393

چی چی هنرمندم من!!!!!!!!

این کفشهای آل استار رو برای "رضام رضام" بافتم (که مورد تشویق زیاد بابایی قرار گرفتم )   این کلاه خرگوشی هم برای رضا موشی   این کالج ها رو هم برای برای محمودی بافته بودم که پاش نکرد و کوچیکش کردم تا رضا بپوشه، حالشو ببره     این کلاه انگری بردز رو هم به سفارش خود محمود بافتم ولی حالا باید التماسش کنم تا سرش کنه. میگه شل و وله     این گل ها رو هم بافتم به عنوان رویخچالی، که باهاشون نقاشی های محمود جونمو بزنم به در یخچال تا بچه م تشویق شه    بقیه در ادامه مطلب     ست کلاه و شورت خرگوشی برای پارسا کوچولو (پسر ...
20 دی 1392