محمود محمود ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه سن داره
رضارضا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه سن داره
یاسینیاسین، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

خمبل و فنقول و فسقل

تا اطلاع ثانوی، تعطیل!

1393/3/18 10:09
435 بازدید
اشتراک گذاری

یه شب گفتم من و رضا هم به همراه بابایی و داداشی، بریم مسجد نماز جماعت بخونیم،

وسط نماز، آق رضایی تمااااام گوشی های آقایون رو (که کنار مهر هاشون گذاشته بودن) برداشته بود و جابجا کرده بود. مثلا گوشی 2000 تومنی رو با گوشی 2میلیون تومنی عوض کرده بود. مال "این" و گذاشته بود برا "اون" و مال "اونو" گذاشته بود برا "یکی دیگه".تعجب تازه قفل یکیشونم باز کرده بوده و داشته از مسجد میرفته بیرون که الحمدلله نماز تموم شده بود و در حال خروج از مسجد، دستگیر شد!

خلاصه بعد از نماز بساطی بوده. همه داشتن دنبال گوشی شون میگشتن.خندونکعینکخجالت

این شد که نماز جماعت تا اطلاع ثانوی تعطیل شد (برای من)

......................................................................................................

یه روز جمعه هم با خودم گفتم دیگه رضا یک سالش هم بیشتر شده، احتمالا دوباره میتونم همراه بابا برم نماز جمعه، ولی وقتی رفتم، دیدم که نه، هنوز نباید برم. چون وقتی نماز شروع میشه، آقا رضا هم شروع میکنه به رفتن! با سرعت زیاد، فقط میره، حالا کجا؟ نمیدونم. فضا هم بازه (خیابون) بیشتر مشتاق رفتن میشه. البته این بار با همکاری بابایی، منم به فیض نماز جماعت رسیدم (نماز جمعه رو بابا خوند، و نماز عصر رو من خوندم)

ولی کلا فکر کنم بهتر باشه که نماز جمعه هم تا اطلاع ثانوی تعطیل بشه (برای من)

 

البته توی پرانتز اینو بگم که آدم وقتی میره نماز جمعه و اونجا همه مدل رو میبینه که اومدن ( از پیرمرد و پیرزنی که دولا دولا راه میره، تا خانومی که هفته آخر بارداریشه، و خانومی که با نوزاد یک ماهه ش اومده و خانومی که حتی میدونه که بچه ش اجازه نمیده نماز جماعت بخونه ولی بازم میاد که حضور داشته باشه، جوانی که روزهای حساس کنکور رو داره میگذرونه و دانشجویی که فرداش امتحان مهم داره، دامادی که همون روز، روز عروسیشه و....)

دیگه حجت تمام میشه برای وجوب حضور در نمازجمعه و آدم واقعا از خودش خجالت میکشه که فکر میکنه خدا اون یک سوره از قرآن که راجع به نمازجمه گفته، فقط برای بعضیا گفته، برا ما نبوده!!! (از بیانات حاج آقا اکرمی)

پسندها (5)

نظرات (9)

مامان محمدصالح جون
18 خرداد 93 17:28
آخخخخخخخخخخخ که حرف دلمو زدی نی نی ها همشون مثل همن
تبسم
18 خرداد 93 22:41
مکه که رفته بودیم ، دانشجو بودیم و هنوز سر از بچه داری در نمی آوردیم ولی یک صحنه بود که هیچوقت یادم نمیره ، مادری با دو بچه نوپا داشت نماز میخوند و پای اونها رو با پارچه ای به پای خودش بسته بود. قبوووووووووووووووول باشه. ما شالله به همت شما.
تبسم
18 خرداد 93 22:45
محمود خوشگلم . تولد بازم مبارک . ماشاالله به شما و برادر نازت. هزار سال زنده باشی خاله جون.
مامانِ خمبل و فنقول و فسقل
پاسخ
ممنون خاله ی عزیز
تبسم
18 خرداد 93 22:47
همین الان عکس این گلها رو به محمد جواد نشون دادم . محمد جواد خطاب به رضا نازی. : مامان این خیلیییییییییییییی با مزه اس.
مامانِ خمبل و فنقول و فسقل
پاسخ
آخی خودش گله محمد جواد عزیزم که ندیده عاشقشم توی اون عکس هم که معلوم نبود
حسام و سهند
21 خرداد 93 16:43
سلام عزیزم قربونه این شیطون بلا برم که انقد کاراش شیرینه[بوس]
عقیق
26 خرداد 93 18:01
ما شاءالله به این گل پسرای ناز،خدا حفظشون کنه. خیلی شیطونیاش با مزه بود. خوشحال میشم پیشم بیای مامانی
افسانه(مامان فاطمه)
27 خرداد 93 1:19
بله شب میلاد امام حسین یه همچین اتفاقی واسه ما افتاد رفتیم نماز عاقا این دختر ما رکعت اول بچه خوبی بود امااااااا از رکعت دوم دیگه راه افتاد و میرفت مهرای مردم رو برمیداشت میخورد و من عرق خجالت سر نماز سر و گردنمو خیس کرده بود و فقط از خدا میخواستم زودتر نماز تموم بشه تا یه خرابکاری ای نکرده دیگه نماز عشا رو به باباش گفتم این تو و این دخترت اونم طفلکی بچه رو نگه داشت تا من نمازو جماعت بخونم بعدش تعویض شیفت کردیم و ... به جشن میلاد پرداختیم
بهترین بابای دنیا
6 تیر 93 10:14
اول سلام بعدا کلام این موضوع برا منم اتفاق افتاده ولی برعکس شما: دوقلوهای ما کمتر از یه سالشون بود. رفته بودیم مسجد. بین دو تا نماز من داشتم با بغل دستیم که از دوستان بود حرف میزدیم، محمد حسن جلو من خوابیده بود روی زمین. یه بچه حدود 2.5 ساله هی میومد باهاش بازی میکرد و میرفت. بار آخر اومد دستشو گرفت و بوسید. منم خیلی حساس نشدم. یه لحظه دیدم محمدحسن از شدت گریه (بدون اینکه قبلش علامتی داشته باشه) کبود شد. بله اون پسره چنان دستش رو گاز گرفته بود که یه تکه از گوشتش داشت کنده میشد. بعد از اون ماجرا تا چند وقت اون پسره رو توی مسجد ندیدم!!!!
مهربون
20 تیر 93 20:20
وووووووااااااااااااای چقد جالب.. پسر شیطووووووووون مامانشه...