محمود محمود ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه سن داره
رضارضا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه سن داره
یاسینیاسین، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

خمبل و فنقول و فسقل

کُلاً محمود

1392/10/30 2:19
315 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

..................................................................................................................................

 

وقتی بابا کوچک بود!

..................................................................................................................................

 

دعوت شدیم جشن عقد

اونم کجا؟ گراندهتل!

..................................................................................................................................

بدون شرح!

.................................................................................................................................

..................................................................................................................................

 

بابایی هم یه عکس از بچهگیش داره همینطوری کنار یه گل توی همین باغچه

در اسرع وقت اسکن میکنم میذارمش همینجا

 

.................................................................................................................................

 آبله مرغون

محمودی توی 4 سال و 1 ماهگی آبله مرغون گرفت

اولش یه چند روزی تب داشت با علائم سرماخوردگی، منم بهش شربت سرماخوردگی می دادم با استامینوفن

تا اینکه دونه ها ریخت بیرون؛ دونه های قرمز آبدار

خداروشکر اصلا اذیت نکرد

فقط دکتر گفت مراقب باشید نزدیک داداش کوچیکش نشه چون زیر یکساله، اگه بگیره سخت میشه

ما هم همش محمودو میفرستیم بالا پیش عزیز جون

 

..................................................................................................................................

  مراحل رشد محمود:

 

2ماهگی: اولین هیئت رفتن (شب نیمه شعبان) همشم خواب بودی

3ماهگی: اولین نمازجمعه رفتن (توی کریر بودی و همشم میخندیدی)

6ماهگی: نشستن

7ماهگی: تونستی با روروئک راه بری، علاقه ی وافر به آهنگ اخبار،

7 و نیم ماهگی: غلت زدن!!!!!، دندون درآوردن (درست شب امتحان من)

10ماهگی: تونستی چشمک بزنی، موش بشی، تعجب کنی، سرسری کنی

3 روز مونده به یکسالگی: تونستی 4دست و پا بری!!!!!!

 

یک سال و 1ماهگی: میتونی مبل ها رو بگیری و به کمک اونا راه بری، بلدی سینه بزنی، دست دستی کنی، خیلی هم داد می زنی برای همه تو خیابون خط و نشون می کشی

یک سال و 7ماهگی: هر کلمه ای می شنوی، میگی. انقدر عاشق کامیون بودی که حتی بعضی شبا توی خواب هم میگی کائیون. از توی خونه هم تشخیص می دی که کامیون از تو کوچه رد میشه یا اتوبوس!

1سال و 4 ماهگی: بالاخره راه افتادی!!!!!!

یک سال و 11ماه و یک روز شیر خوردی و توی ایام فاطمیه به راحتی از شیر گرفتمت.

1سال و نیم: علاقه وافر به کتاب، بسیار مودب (منون، چشم، لطفا یا همون اَپ اَن، از دهند نمی افتاد)

 

2سالگی: حرف زدن کامل و شعر خوندن

2سال و یک ماهگی: خداحافظی با پوشک

2سال و 2ماهگی: اولین سوره قرآنو یاد گرفتی( قل ولله احد) البته با حذف یک آیه

2سال و 3ماهگی: رنگ ها رو یاد گرفتی

2سال و 6ماهگی: 30 کلمه فارسی رو می تونستی بخونیپ2سال و 7ماهگی: انگلیسی رنگها رو یاد گرفتی

2سال و 10 ماهگی: همش خاطرات بچه گیتو برامون تعریف می کردی!!!!!! همش میگی من کوچولو بودم به.... میگفتم..... (همش هم از خودت میگفتی)

درواقع تو وقتی کوچولو بودی تقریبا همه چیزو درست میگفتی ولی خودت اصرار داشتی که همه چیزو اشتباه گفته باشی. همه ی اشتباهاتت هم بر یک وزن بود. میگفتی

من وقتی کوچولو بودم به محمود می گفتم: میحمید

.......................... به بابا می گفتم: بی بی

.......................... به مامان می گفتم: می مین

2سال و 11ماهگی: مدل ماشینا رو یاد گرفتی (اولین ماشین هم L90 بود چون ماشین حرمت جون بود)

 

3سالگیت بعد از تولدت کچلت کردم. وقتی تموم شد و دست زدی دیدی مو نداری گفتی دوست ندارم کچل باشم. گفتم زود درمیاد. تا چند روز ساعت به ساعت میومدی میگفتی درنیومد؟  همش غذا میخوردی که زودتر دربیاد.  هرکی رو هم که میدیدی، کلاهتو درمیاوردی میگفتی: بفرمائید کچل!   همش میخندیدی میگفتی: کچل کچل کلاچه، روغن کله پاچه    من و بابا هم به همه سپرده بودیم که وقتی دیدنت عکس العمل نشون ندن که روحیه ات خراب نشه.

3سال و 3ماهگی: اسمتو نوشتم کلاس زبان. خوب بود یه چیزایی هم یاد گرفته بودی مثل مار و هلزون و ... ولی از همه بیشتر گودبای هانی رو خوشت اومده بود که تیچر بهت می گفت و تو هم موقع خداحافظی به همه میگفتی گودبای هانی. البته یک ترم بیشتر نرفتی چون وسطای ترم، یه پسره ازت خوشش اومده بود و چنگ زده بود توی چشمت. تو هم دیگه ترسیده بودی

3سال و نیم: اسمتو نوشتم مهدکودک نورالثانی پایین شهرک، اونجا هم 2ماه رفتی اونم بخاطر سرسره ش

 

4سال و 4 ماهگی: یادگرفتن اعداد (فارسی و انگلیسی) (اعداد فارسی رو از روی پلاک ماشین ها یاد گرفت و اولین و محبوب ترین عدد براش 5 بود)

4سال و 5ماهگی: یاد گرفتن ساعت

4سال و نیم: میتونه تا هزار و خورده ای بشمره. مفهوم جمع و تفریق رو بلده و اعداد تک رقمی رو جمع و منها میکنه میگه. میتونه اعداد رو معکوس بشمره. مثلا از 50 به 0. حدود ده تا شعر انگلیسی رو یاد گرفته.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

حرمت
17 تیر 92 15:00
قربون خودت و ژستت بشم شوماخر

الهی بمیرم که اینجوری جوش جوشی زدی، خودم میام برات شیرکاکائو میخرم عزییییییییییییییزم