حکایت این روزها
رضا جان، پسرم، عزیزم، دلبندم،
این روزها که میگذرد، هر روز سنگین تر می شوی!!!!!
این روز ها که میگذرد، هر روز اوضاع کمرمان بدتر می شود
این روزها که میگذرد، هر روز غرغرو تر می شوی
این روزها که میگذرد، هر روز بغلی تر می شوی
...
ما هم که از پسِ بغل کردن مدام تو برنمی آئیم
پناه میبریم به انواع و اقسام وسائط نقلیه!!!!!
یا باید بزاریمت تو روروئک و محمود اسکوتر بازی کنه و تو هم دنبالش بری

یا باید بزاریمت تو ماشین محمود، و محمود رانندگی کنه

یا بعضی وقتا که خوابت میاد باید بزاریمت تو کالسکه و تو خونه بچرخیم تا خوابت ببره

یا اینکه بزاریمت تو سه چرخه و محمود تو رو هل بده

اینه که این روزها خونه ی ما بیشتر به پارکینگ شباهت داره!

......................................
البته تشخیص اینکه تو هر موقعیت، کدوم یکی از روش های ذکر شده، کارایی داره و جواب میده، خودش مسئله ی بسیاااااااااااااااااااار پیچیده ایه که فقط از عهده ی خودم و محمود برمیاد
قربون محمود بشم که واااااااااااقعا کمکه





حکایت این روزها
