ماجرای خوابیدن
میخوام بنویسم از نحوه ی خوابیدن این روزهای خانواده:
تازه یک سالی بود که محمود، تو تخت خودش میخوابید. چون به مدت 2 سال محمود کنار ما میخوابید و ما برای این که جا بشیم و هر شب یکیمون از روی تخت نیوفته مجبور بودیم به عرض بخوابیم روی تخت و بدین ترتیب پاهای بابای بیچاره میزد بیرون و من 2 سال تموم، دلم برا بابایی کباب بود. و فکر میکردیم که سخت ترین کار دنیا؛ 3نفری خوابیدن روی تخت 2نفریه!
محمود که 2 ساله شد، خیلی راحت قبول کرد که بره تو اتاق خودش بخوابه و دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبود بیاد تو اتاق ما بخوابه. (یادمه که یه بار بابایی رفته بود اعتکاف و سه شب نبود، هرچی اصرار کردم به محمود که بیا پیش من بخواب، نیومد که نیومد. میگفت هر کی سر جای خودش بخوابه!!!!
)
ولی حالا مدتیه که بعضی شبا محمود میترسه تو اتاق خودش تنهایی بخوابه (از بس که فیلم های مستند حیات وحش میبینه) (مطمئنم که از حسادت نیست که چرا رضا پیش ما میخوابه و اون نباید پیش ما بخوابه، دلیلش فقط ترسه) شبها محمود میاد میگه: یه ذّره پیش شما بخوابم، بعدش میرم تو تخت خودم. این یه ذّره همانا و تا صبح موندن همان.
دیگه من بیچاره تا صبح باید مواظب باشم که پای محمود نره تو حلق رضا، بابا نره رو محمود، خودم چجوری اون وسط یه ذره جا پیدا کنم به زور خودمو جا کنم...
خلاصه به تنها چیزی که فکر نمیکنم و غصه شو نمیخورم پاهای بابئیه که همچنان بیرون از تخت میمونه. فقط به این فکر میکنم که اصلا سخت ترین کار دنیا؛ 3نفری خوابیدن روی تخت 2نفره نیست!



ماجرای خوابیدن
