من میدونم
سفر شمالی که این بار رفتیم (بعد از دو سال -به دلیل بارداری و زایمان و نوزادی رضا-)، بخاطر دریا و آب بازی و شن بازی به محمود خیلی خیلی خوش گذشت. جوری که دوست نداشت برگردیم. بخاطر همین موقع برگشت، اول گفت نمیشه ما شمال زندگی کنیم؟ (که گفتیم نه نمیشه) بعد هم تو راه برگشت همش می گفت: بنظرتون می رسیم؟ من می دونم نمی رسیم. (مثه اون آقاهه تو کارتون گالیور ) عوضش وقتی برگشتیم، بابای مهربون دست به کار شد و ظرف مدت چند روز! استخرشونو پنچرگیری کرد و بچه ها بازم آب بازی کردن ...








