تولد 5 سالگی محمود
محمودم 5 ساله شد.
امسال با اینکه تقریبا اولین سالی بود که کاملا متوجه تولد می شد و دوست داشت براش تولد بگیریم، ولی واقعا به دلایلی (که گوشه ای از اونو در پست قبلی گفتم)، جدا توانایی این کار رو نداشتم.
و همین طور که از بیست روز پیش محمود شروع کرده بود به شمارش معکوس، من مونده بودم که چه باید بکنم؟
تا اینکه یه روز باهاش صحبت کردم و گفتم خودت میبینی که وضعیت من چطوریه، میبینی که رضا اجازه هیچ کاری بمن نمیده. موافقی امسال تولد نگیرم برات؟ عوضش میبرمت پارک (البته توی ذهنم شهربازی بود، که گذاشتم اگه راضی نشد، برای راضی کردنش بگم میبرمت شهربازی).
ولی پسر کوچولوی من انقدر راحت قبول کرد که خدایی اشکم داشت درمیومد.
فقط گفت به شرطی که از صبح تا شب بریم پارک، منم قبول کردم.
و این شد که ما روز 11 خرداد 93 رو، از صبح تا شام، در پارک گذروندیم! صبح یه هِرِشت با عمه افسر و حمیده جون رفتیم پارک (که خجالتمون هم دادن).

بعد از ظهر هم یه هِرِشت دیگه با بابایی و عزیز جون رفتیم یه پارک دیگه تااااا شب (عزیز جونم خجالتمون دادن). خلاصه حسااااابی به محمود خوش گذشت.
بعدش هم رفتیم هیئت. امسال تولد محمود مصادف شده بود با تولد امام حسین علیه السلام.
وقتی اومدیم خونه، تو فاصله ای که محمود بره دستشویی و آماده شه برای خواب، من و بابایی یه شمع 5 و یه فشفشه و کادوهاشو به همراه دو عدد بادکنک و یک عدد نوار برق برقی! آماده کردیم و وقتی اومد بیرون، در سکوت! (چون رضا خوابیده بود) براش دست زدیم. و بعد هدیه رضا رو (تفنگ) ما از طرفش دادیم به دائیشی.

مامان منیر و بابا داوود و دایی حسن اینا هم دو سه روز بعد اومدن خونه مون و خجالتمون دادن، گفتن ما کاری نداریم که تولد نگرفتین. در هر صورت، کادوی محمود، محفوظه. از همه شون ممنونیم. 



تولد 5 سالگی محمود 




