محمود محمود ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه سن داره
رضارضا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه سن داره
یاسینیاسین، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

خمبل و فنقول و فسقل

آب بازی

آب بازی توی روزای دااااااااااااااااااااااااااااااااغ محمود میگه: چقد خوش میگذرونه (خودشو میگه )، خوش باحال می ده واقعا هم که خوششششششش به حالش     اینم آقای تماشاچی عسیسم؛ ایشالا تو هم زودتر بزرگ می شی با داداشی آب بازی می کنی ...
12 شهريور 1392

تیپ شبانه روزی

یه مدتیه که محمود فقط و فقط این لباسا رو می پوشه تو عزا و عروسی خواب و بیداری خونه و بیرون گردش و ... خلاصه همه جا حتی حاضر نمیشه چند ساعت لباساشو دربیاره بشورم، دوباره بپوشه فقط وقتی میره حموم میتونم لباساشو بشورم اونم تازه وقتی میاد بیرون حاضر نیست لباس دیگه ای بپوشه تا این لباسا از توی ماشین لباسشویی دربیاد همونطوری لخت میمونه تا کار ماشین لباسشویی تموم شه بعدش هم لباساشو می گیره جلوی پنکه، بعضی وقت ها هم خیس خیس می پوشه!   ...
12 شهريور 1392

آقاهه

این روزا (یعنی در آستانه ی 6 ماهگی) رضا همش میگه: آقاهه حالا کدوم آقاهه رو میگه؟! الله اعلم -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ضمنا طی سفر چند روزه به شهرستان سرخه، رضا جونم کاملا به زبان سرخه ای مسلط شده!!!!!! (اَ اَ اَ...) ...
12 شهريور 1392

استقلالیِ دوآتیشه!

محمود (یا همون مود مود خودم) میگه من استقلالیِ ام ولی فکر میکنه که با تغییر رنگ لباسش باید طرفدار تیم مربوطه بشه!!!!!!!! میگه من هم استقلالیِ دوآتیشه ام، هم پرسپولیسیِ دوآتیشه ام، هم سپاهانیِ دوآتیشه ام، ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هر چی ام میگم حداقل دوآتیشه شو نگو، به خرجش نمیره که نمیره   البته علاقه ش هم فقط در حد حرفه نه اهل تماشای فوتباله، نه اهل بازی فوتبال ...
29 مرداد 1392

محمود در موطن پدربزرگی

محمود به شدت علاقه مند شده به موطن پدربزرگیش میگه نمیشه همش اینجا بمونیم، آخه من اینجا رو خیییییییییییلی دوست دارم (به اندازه ی گرونیِ بنز و بی ام و!!!!!!!!!!!!!!) (هر چی رو که می خواد بسنجه با قیمت بنز و بی ام و می سنجه) میگه اینجا خوش میگذره، خوش باحال میده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   ...
29 مرداد 1392

محمود گرمایی

من نمیدونم این بچه چرا اینقدر گرمائیه!!!!!!!!!! به عزیزش رفته     اینم مربوط میشه به سفر به موطن پدری (لاسجرد؛ سمنان) محمود و عزیزش شب توی حیاط خوابیدن؛ کاری که منو بکشن هم نمیکنم ...
24 مرداد 1392

شروع غذای کمکی

برای رضا کوچولو، غذای کمکی رو توی 5 ماهگی شروع کردیم از بس که سر غذا خوردن ما آب دهنش راه می افتاد و یه جوری نگاهمون می کرد که کوفتمون می شد   از لنگ مرغ شروع کردیم (البته به درخواست خودش) از آب دهنش که از آرنجش آویزونه مشخصه. ضمن این که فنقولم توی 5ماه و 5 روزگی دندونش بالاخره زد بیرون ...
24 مرداد 1392

عکس محمود

در آستانه ی 4 سالگی محمود: اینکه محمود برا انداختن این عکسها چه جونی ازمون گرفت و چند بار وسط عکاسی فرار کرد و از آتلیه زد بیرون بماند... ولی عکس های خوبی شد   تم فیلسوف   تم حاجی بازاری ...
12 مرداد 1392

خوش به حالم که داداش دارم

یه شب که رضا حدودا یک ماه و نیمه بود رفته بودیم هیئت محمود بچه های دیگه رو می دید که داداش ندارن، اومد در گوشم گفت: مامانی خوش به حالم که داداش دارم بعد وایمیستاد جلوی رضا دستاشو باز میکرد که نذاره بچه ها نگاش کنن! (حس مالکیت) ...
11 مرداد 1392