محمود محمود ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه سن داره
رضارضا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه سن داره
یاسینیاسین، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

خمبل و فنقول و فسقل

محمود و گردشگری

  ماشالله انقدر جاها رفتی که وقت نمیکنم بشینم عکساشو بذارم   حرم حضرت عبدالعظیم (حدود 1 ماهگی)   شمال (حدود 2ماهگی) کلاردشت   کویر مرنجاب، کاروانسرای مرنجاب (حدود 2.5ماهگی)   سفر به آذربایجان شرقی و غربی (2ماه و 20 روزگی) تبریز، پل خداآفرین   اینجا مهمون عشایر تبریز شدیم یه چند ساعتی باهاشون بودیم، تجربه ی عاااااالی ای بود. عاشق محمود شده بودن. چون تپل بود. بعد مادرشون خواست برای محمود اسفند دود کنه. به دلیل کمبود امکانات، ذغال رو ریخت روی کفگیر و گرفت روی آتیش تا داغ شد. اسفند رو ریخت روی ذغالهای داغ شده و آورد سمت ما (من توی چادر مشغول شیردادن به محمو...
30 آبان 1392

ماجرای اسامی (1)

  محمود : دوشنبه 11 خرداد 88  ساعت 10 و نیم شب به دنیا اومد. اسمش؛ اسم بابای مامانشه که شهید شده: "محمود مهران پور" توی تقویم نجومی سال 88 نوشته بود که هر فرزندی که در ثلث اول سال به دنیا آید، خردمند و دانا زیرک باشد. اسم مستعارش به این خاطر شد خِمبِل خان که وزن تولدش فقط 2600 گرم بود ولی خیلی زود تبدیل شد به یه نی نیِ تپل مپل (این اسمو حرمت جون براش انتخاب کرد)   ...
30 آبان 1392

ماجرای اسامی (2)

رضا: روز جمعه 11 اسفند 1391 ساعت 5 بعد از ظهر به دنیا اومد. اسمش از اسم "بابا رضا" (بابای باباش) گرفته شده که شهید شده: "غلامرضا شهروی" توی تقویم نجومی سال 91 نوشته بود که هر فرزندی که در ثلث آخر سال به دنیا آید مهربان و خوش روزی باشد. ضمن اینکه "جمعه" در روایات اسلامی به عنوان عید محسوب شده و آمده است که جمعه؛ سیدالایام است. و نحوست به روز جمعه راه ندارد. پیامبر اکرم(صلوات الله علیه) و حضرت علی(علیه السلام) نیز در روز جمعه متولد شده اند. تاریخ تولد رضا از چند جهت جالب شد: - هم محمود یازدهم به دنیا اومده هم رضا یازدهم به دنیا اومده - رضا و حرمت جون تاریخ تولدشون یکی شد هردو یازده اسفند - رضا تولدش 12/11 و بابایی...
30 آبان 1392

رضا؛ اولش-آخرش

رضا اولش: هر کی رضا رو می بینه، اولش میگه: وااااااای، چه بچه ی بامزه ای، چه خوش اخلاق، چه مهربون، همش میخنده... همه اولش اینجورین   رضا آخرش: و اما لحظاتی بعد... وقتی که رضا اون روشو رو میکنه، و همه ی قدرتشو میریزه تو صداش و با همه ی توان فریاد میزنه و جیغ میکشه همه اینجوری میشن بچم صدا داره در حدِ ... چی بگم قابل توصیف نیست ...
25 آبان 1392

یه بازیه من درآوردی

من و محمود از خودمون یه بازی در وکردیم، که خیلی به درد جاهایی میخوره که نه وسیله بازی هست و نه جایی برای بازی. فقط باید یه جا نشست! بازی به این ترتیبه که من یا محمود یه حرفی میگیم بعد باید کلمه هایی که اولش اون حرفو داره پیدا کنیم و بگیم (البته باید ترکیب 2 حرف یا 1حرف و 1صدا رو گفت) مثلا میگیم: "ما" بعد فکر میکنیم و هر کلمه ای که اولش ما داشته باشه پیدا می کنیم و میگیم مثلا: مامان، ماکارانی، ماست، ماهی، ماهیتابه، ماژیک، مار، ماه و... اینطوری زمان زودتر میگذره و بچه هم سرگرم میشه، هم غُر نمیزنه.  به نظرم این بازی به درد بچه های 3 یا 4 ساله میخوره ...
20 آبان 1392

ادبیات محمودی

محمودی یه چند وقتیه که زده تو فاز ادبی حرف زدن! مثلا بهش میگم اینو بخور، می گه: نمی خورَوَم یا از در اومده تو دیده ترتیب اسباب بازیاش بهم ریخته میگه: از در وارد شدم دیدم خرابه یا اینکه وایمیسته سر راه آدم دستاشو باز می کنه می گه: بسته می باشد یا مثلا می ره خونه عزیزش، می ره تو تراس، بعد می گه: عزیزجون بیا اینجا ببین چقدر لذت بخشه! دیگه بعضی وقتا خیلی جوگیر می شه، مثلا بهش می گم این کارو بکن، نمیگه نمیشه یا نمی شود، می گه: نمی شوَدَد   ...
23 مهر 1392

عشقِ ماشین

به عشقِ پسرم، که عشقِ ماشینه، اونم از نوع گرونش! (محمود میگه من عاشقِ چیزای گرونم! کلا هرچی که گرون باشه من عاشقشم!!! همه چیزو هم با گرونیِ بنز و ب.ام.و کروک و پورشه و لامبورگینی و مازراتی و... می سنجه. البته به نظرش هیچ کدوم به ال نودِ حرمت جون نمیرسن ها!!!!!) کلا از وقتی که خیلی کوچیک بود عاشق ماشین بود. مثلا آخر شب که از مهمونی برمی گشتیم، درحالی که از خستگی توی ماشین خوابش برده بود، وقتی می رسیدیم خونه، با چشمای نیمه باز اول یکم ماشین بازی می کرد و اونا رو قطار می کرد پشت سرِ هم، بعد می خوابید ) بچم وقتی دید عکسش رو کاپوت این ماشینه س چه ذوقی کرد. ...
19 مهر 1392