محمود محمود ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه سن داره
رضارضا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه سن داره
یاسینیاسین، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

خمبل و فنقول و فسقل

عید را چگونه گذراندید؟

امسال عید عقده ی دوقلو دوست داشتنمو خالی کردم و لباسای خمبل و فنقول رو با هم ست کردم. آخییییییییییییش، راحت شدم! هر کی هم که میگفت لباساتون چه قشنگه، محمود براش این شعر رو  که چند ماه پیش بابایی بهش یاد داده بود میخوند که: تن آدمی شریف است به جان آدمیت      نه همین لباس زیباست نشان آدمیت     امسال عید سختی رو گذروندیم. هر جا رفتیم، هی صاحبخونه پذیرایی کرد، هی ما جمع کردیم، تا مورد هجوم رضا قرار نگیره! این پسر چی بود که حالا راه هم افتاد. مصیبتی شده!   این اوضاع خونه خودمونه. مجبور شدیم مبل رو برگردونیم، چون همش ازش میرفت بالا و تلویزیون و دی وی دی و تلفن و مودم و... رو میند...
25 فروردين 1393

چند تا عکس

رضا جونم باور کن هیچ چیز جالب توجهی اون تو نیست محمود، گذاشتتت سر کار     حول نکن مادر! اول تو کابینتو بریز بیرون، بعد برو سراغ لباسشویی. با هم از عهده ش برنمیای!     نمیدونم شما دو تا وروجک ها، چرا انقد علاقه ی شدیدی به استتار دارین؟؟؟!!! جالبه که محمود هم کوچولو بود، همش میرفت زیر توپ ها قایم میشد (قامش میشد) و میگفت بیاین منو پیدا کنین. حالا رضا هم بدون اینکه دیده باشه، رفت خوابید لای توپا، فقط زبون نداشت که بگه قامش شدم بیاین پیدام کنین       از لحاظ نحوه ی خواب داداشی ها!     تفریح مفرّح!     از لحاظ نحوه ی خ...
29 اسفند 1392

رضا جونم یک سالگیت مبارک

رضا جونم یک سالگیت مبارک ببین چقدر زود بزرگ شدی البته نمیدونی چه بابایی، از مامانت دراومد، تا انقدی شدی.   داداشی محمودی برا تولدت، سه هفته ی تموم روزشماری کرد. (رضا 1 ساله، محمود 5ساله) طفلی، کلی هم کمکم کرد. شبش تا 2.5 بیدار بود   بقیه در ادامه مطلب   اینم از کیک  تولدت (سلیقه ی دائیشی) چون تولدت با تولد حرمت جون تو یه روزه، به یادش، دادیم رو کیک اینطوری بنویسن و چون تو یک سالت شد و حرمت جون 26 ساله، شمع رو هم این مدلی گذاشتیم (جاش خالی بود، خیلی) از قبل خیلی فکر کرده بودم  ولی به نتیجه نرسیده بودم که تو اونشب روی چی بشینی، چون هنوز رو صندلی تنهایی نمیتونی درست بشینی و...
29 اسفند 1392

آخرین کارهای سال 1392

امسال به دلیل رضا! تصمیم گرفتم خونه تکونی رو دو ماه زودتر شروع کنم، ولی بعد از دو روز که هِی من جمع کردم و هِی رضا پخش کرد، از تصمیمم به کل منصرف شدم  با خودم گفتم حالا یه سال خونه رو نتکونیم، چی میشه مگه؟!!!! چون وقتی رضا بیداره، که نمیزاره کاری بکنم. وقتی هم که خوابه، که نمیشه کاری کرد، چون بیدار میشه. تازه رضا جونم خودش به تنهایی، روزی 3 بار خونه رو برام میتکونه!!!!! ولی بابایی در واپسین روزهای سال، به کمک اومد و کارهای اساسی رو انجام داد و یک تکان اساسی به خانه داد.     در خلال انجام همین کارها، رضا ناگهان راه افتاد و انقـــــــــــــــــدر مسلط و راحت راه رفت که ما واقعا فکر میکنیم اون مدتهاست که بلد ...
29 اسفند 1392

آموزش قرآن

نشستم با خودم فکر کردم دیدم حالا که فعلا تو خونه ام و در خدمت بچه هام (با افتخار)، خوبه که خودم قرآنو به محمود یاد بدم. یه قرآنِ فارسی داریم. به محمود گفتم این کتاب خداست. هر شب قبل از خواب، یه صفحه شو برات میخونم. البته خودم حین خوندن ساده ش میکنم. نه اینکه از رو بخونم. سعی میکنم تا جائیکه میشه براش قابل درک باشه. خدا رو شکر محمود هم استقبال کرد. بعضی شبا میگه نمیشه یه صفحه دیگه هم بخونی؟ شماره هاشم میشمره و یادش میمونه که فردا از شماره چند باید شروع کنیم. بنظرم روش خوبیه. اینجوری بچه با مفاهیم قرآنی مانوس میشه. حُسن دیگه ش اینه که خودم هم هر شب یه صفحه قرآن میخونم، البته ترجمه شو.   ------------------------------- پی...
18 اسفند 1392

مو عاشق ایرانُم . مو شیر کردستانُم

بابایی تو مسابقه طراحی پوستر نفر برتر استان تهران شد و برا مسابقات کشوری بردنشون کرمانشاه. سوقاتی ویژه محمود این بود: یک دست لباس کردی بچه گانه واقعا دست بابایی درد نکنه. عاااااالی بود مو عاشق ایرانُم مو شیر کردستانُم   ...
2 اسفند 1392

تغییر دکوراسیون

این روزها، سخت مشغول تغییر دکوراسیون هستیم! البته نه به خاطر عید بلکه به خاطر رضا!!! البته زیاد اهل زلم زیمبو نیستیم، و چیز دکوری نداریم. یک عدد بوفه داشتیم که آن را هم از مدتها قبل، کتابخانه کرده بودیم.   بقیه در ادامه مطلب مجموعا دو تا ظرف شیشه ای صورتی بود که پیش از این در دو طرف شومینه قرار داشت و هم اکنون به بالای قفس پرنده ها نقل مکان کرده! متذکر شوم که یک لایه توری اضافه نیز بر روی میله های قفس قرار گرفته!       همچنین، از همان توری ها که جلوی قفس نصب شده، جلوی شومینه نیز نصب شده، تا هم رضا از آتش شومینه مصون بماند و هم سنگ های شومینه از دست رضا! جای ظروف شیشه ای صورتی رنگ هم...
1 اسفند 1392

فوتبال بازی کردن محمود و مامان

محمودی جونم این روزا یه بهونه پیدا کردم واسه غذا خوردنت، آخه از وقتی سرما خوردی خیلی بدغذا شدی. (البته حاج آقا اکرمی میگن خودتونو ناراحت نکنین که بچه ها بدغذاهستن، اون چیزی که روزیشون باشه میخورن ، و من واقعا قبول دارم این حرفشونو. ولی خوب مادر اگه حرص نخوره که نمیشه!!!)   ماجرا از این قراره که میگم هر کی بیشتر غذا بخوره، بیشتر انرژی میگیره و تو مسابقه فوتبال، بیشتر میتونه گل بزنه. بعد تو تند تند غذاتو میخوری و بیست میشی. وقتی مسابقه شروع میشه، من که تنبلم دوست دارم زودتر بازی تموم شه و الکی و عمدا یه کاری میکنم که گل بخورم، بعد وقتی گل میخورم، خودمو ناراحت نشون میدم ولی تو همش دلت میسوزه برام و بهم آوانس میدی. میگی این گل ...
28 بهمن 1392

بزرگ مرد کوچک

خدا قسمتمون کرد یه سفر رفتیم مشهد زیارت امام رضا علیه السلام خیلی خوب بود، (البته که زیارت امام رضا بد نمیشه هیچ وقت) هوا که فکر میکردم یه چیزی تو مایه های سیبری باشه! خیلی خوب بود. خداروشکر حرم هم خیلی شلوغ نبود جا برای جولان دادن همه ی بچه ها بود، از جمله بچه های من. فضا جون میداد برای دویدن محمود و چهاردست و پا رفتن رضا الحمدلله اینم عکسش  (عکس زیاد انداختیم، ولی این از همه شون بامزه تره. هم لبخند مصنوعی محمود که بهش میگفتیم تو همش دوربینو نگاه کن و لبخند بزن تا رضا نگاه کنه و ما عکس بندازیم، و هم گریه رضا که به زور نگهش داشتیم تا ازشون عکس بندازیم)   و اما از سفر قبلی بگم که فرصت نشده بود... رضا 7 ماهه بود ک...
25 بهمن 1392