محمود محمود ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه سن داره
رضارضا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه سن داره
یاسینیاسین، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

خمبل و فنقول و فسقل

سفر عشق

خدای بزرگ و مهربون، قسمتمون کرد که یه ده روزی رو در جوار امامان معصوم(ع)، نفس بکشیم. یه تجربه ی عااالی که ان شاءلله قسمت همه ی آرزومندا بشه. ما چون انفرادی رفتیم، خیلی بهمون خوش گذشت، با تدبیر و برنامه ریزی عالی بابایی، هم تونستیم ده روز اونجا باشیم، هم توننستیم شب جمعه و شب لیله الرغائب رو تو کربلا باشیم، هم شب ولادت امام جواد تو حرم امام جواد و شب ولادت امام علی تو حرم امام علی باشیم، هم سامرا بریم، هم هر هتلی که خودمون دوست داشتیم بریم(تمیز و نزدیک به حرم) و هر غذایی که خودمون دوست داشتیم بخوریم (مجبور نبودیم همش مرغ بخوریم)، هم از نظر هزینه ای کلی به نفعمون شد ... خلاصه عااااالی بود. دست بابایی درد نکنه   کربلا، بین الحرم...
16 ارديبهشت 1394

آرزوهای نوینِ مودی

محمود می گه: کاش یه داداش دیگه هم به دنیا می آوردی می گم: چرا؟ می گه: واسه اینکه اگه من داشتم تلویزیون می دیدم، رضا بره با اون بازی کنه (مدتیه که مودی، به شدت علاقه مند شده به شبکه ورزش، تماااااااااااااام بازی ها رو می بینه. از هر رشته و هر دسته ای. مثلا می دونه که قهرمان تنیس جهان کیه؟ (فِدِرِر) و... شبها هم که دارم کار می کنم روش که زودتر بخوابه (چون 5 ماه دیگه مدرسه ای می شه) می زنه فوتبال ضبط شه تا فرداش ببینه. )     چند ثانیه بعد----------------------------------------------   محمود می گه: اصلا کاش چهارتا داداش بودیم می گم: چرا؟ می گه: اونطوری قشنگ میشه فوتبالِ درست و حسابی بازی کرد. 2 ن...
31 فروردين 1394

پخش کارتون، در صحن جمکران!!!

امسال برای سال تحویل رفته بودیم قم و جمکران. توی صحن جمکران، یه مونیتور بزرگ بود که مراسم داخل شبستان رو نشون می داد برای کسانی که توی حیاط بودن. رضا میگه: مامان جِ بِ جونِ؟ (یعنی تلویزیونه؟) میگم: بله میگه: بزن پویا   ...
4 فروردين 1394

ماجرای حوله ی اضافی

یه حوله خریده بودیم برا محمود، که هنوز براش یکم بزرگ بود و توی کمد مونده بود. یه روز که بابایی، پسرا رو برده بود حموم، موقع بیرون فرستادنشون، گفت که حوله ی رضا خیسه. منم گفتم حوله ی محمودو بپوشون به رضا، من حوله جدیده ی محمودو میارم. ... وقتی اومدن بیرون، محمود گفت مامان چه باحال، حوله ی منو بدیم به رضا، حوله جدیده مال من، حوله ی رضا هم باشه برای یه داداش یا آبجی دیگه که به دنیا آوردی، که ایشالا داداش باشه. ... (محمود هنوز نمی دونه که قراره واقعا تا 4-5 ماه دیگه، یه بچه ی جدید بهمون اضافه شه، که اتفاقا داداش هم هست!) (چون 9 ماه انتظار کشیدن برای یه بچه، واقعا سخته، بهش چیزی نگفتیم) ...
4 فروردين 1394

لبیک، اللهم لبیک

خدای مهربون دعوتمون کرد زیارت حرم رسول الله و ائمه ی بقیع و خانه ی خودش. ما هم لبیک گفتیم. ایشالا قسمت همه ی دوستداران بشه. خدا رو صد هزااااااااااااااار بار شکر که پسرا، نه اذیت شدن، نه اذیت کردن.           اینم حاج محمود، که به اصرار خودش، مُحرِم شد و به لطف خدا تمام اعمالش رو با علاقه و بدون ذره ای خستگی انجام داد (محمود، قبل از احرام می پرسید که چرا همه باید حوله بپوشن؟ گفتم خدا اینو گفته تا همه شبیه هم بشن. بعد چون از مدینه براش لباس فوتبال خریده بودیم و خیلی دوسش داشت و همش اونو می پوشید، گفت: خوب چرا خدا نگفته همه لباس فوتبال بپوشن؟؟؟؟!!!!!.... ) &n...
10 اسفند 1393

پسر نمازخون

بعضی وقتا علاقه ی زیادی به نماز خوندن نشون میده. البته نماز خوندنش وقتی کنار مامانشه، به سبک خانومهاست بعضی شبها که بابایی بجای پتو، یه چادر میندازه رو خودش، رضا میاد اصرار میکنه، چادرو می گیره، اول باهاش چند رکعت نماز می خونه، بعد رضایت می ده که چادر رو بده. ...
10 اسفند 1393

لغتنامه رضا

داب دوب= داوود مامان نی نی= مامان منیر    مُلین= منیر دایی یو= دایی جون (محبوبترین شخصیت برای رضا، توی هر جمعی که دایی حضور داشته باشه، رضا همه چیز رو از جلوی همه برمیداره و میذاره جلوی دایی!) نَدایی= زندایی اَیی= عزیز حُمَدَّد= محمد حُنِس= حسین (هر وقت لباسشو می خوام عوض کنم، تا لخت میشه شروع میکنه به حُنِس حُنِس کردن) آنه= حنانه اَیی دی دی= علیرضا هَبَلَ بالا= هواپیما جِبِجو= تلویزیون جِب= چِشم    جوب= گوش جوئی= سوئیچ نوباجه= نوشابه     هَمِمِگ= همبرگر      چُپَک= پفک   جی بو جی= بیسکوئیت جَ جو= دستشویی با بَ جی...
10 بهمن 1393

روزگار من

این فقط صفحه ی تبلت من نیست... این نمادی از روزگارِ منه روزگارِ مادری با 2 عدد پسر!   *) خداجونم، سوء تفاهم نشه! قصد ناشکری ندارم اصصصصصصلا. قصدم فقط و فقط کمی خنده بود. همین بخخخخدااااااااا ...
19 آذر 1393