محمود محمود ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه سن داره
رضارضا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه سن داره
یاسینیاسین، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

خمبل و فنقول و فسقل

رضای من حرف افتاد

بالاخره رضا در سن 1 سال و 4 ماهگی حرف افتاد. اول از همه 123: یه توپ میزاره رو زمین، کلی دورخیز میکنه و میره عقب. میگه دِ دُ دِ (یعنی 123) بعد شوت میکنه خوب بالاخره "رضا عابدزاده" س دیگه! ----------------------------- بعد یاد گرفت بگه عَزی (یعنی عزیز) ----------------------------- بعد یاد گرفت که وقتی ازش می پرسیم: رضا چند تا دوسَم داری؟ دستاشو باز کنه و بگه 10 ----------------------------- بعد یاد گرفت که وقتی بپرسیم: رضا چی شد؟ بگه: ای تی (یعنی هیچی) ----------------------------- بعد هم بالاخره بعد از تلاش 2 ماهه بابا برای اینکه رضا بگه "مامان"، یاد گرفت بگه "بابایی"!!!!!!!!!...
2 مرداد 1393

آرزوی دکوری!

شب بیست و سوم ماه رمضان با محمودی دوتایی قرآن سر گرفتیم. آخرش به محمود میگم حالا هر آرزویی داری از خدا بخواه، میگه: آرزو می کنم: هم امام زمان ظهور کنه، هم یه اسکوتر داشته باشم که تا آسمون، بلند باشه! میگم: خوب اونوقت پات نمیرسه بهش که سوارش شی، میگه: خوب میزارم دکوری باشه!!!... ...
2 مرداد 1393

پسرها

یکی توی یه برنامه تلویزیونی می گفت: بچه ی آدم یه جوریه که آدم یه دقیقه میخواد لِهِش کنه، و دقیقه ی بعد میخواد قورتش بده! خیلی راست می گفت. این روزها محمود طوری شده که خیلی پیش میاد که دلم میخواد لهش کنم! از بس که حرصم میده و حرف گوش نمیکنه و قول میده و میزنه زیر قولش. ولی از طرف دیگه هم درست یک دقیقه بعد از اینکه کلی غر زدم بهش، بد و بیراه گفتم بهش، اونو زدم! خودمو زدم!... درست یک دقیقه بعد، دلم میخواد درسته قورتش بدم!   قبلا که مامان نشده بودم، یه بار که فهمیدم توی مدارس پسرونه، بچه ها رو میزنن، کلی تعجب کردم ولی طرف مقابلم گفت: پسرها رو باید زد. وگرنه نمیشه کنترلشون کرد. چندوقت پیش به این نتیجه رسیدم که...
3 تير 1393

تا اطلاع ثانوی، تعطیل!

یه شب گفتم من و رضا هم به همراه بابایی و داداشی، بریم مسجد نماز جماعت بخونیم، وسط نماز، آق رضایی تمااااام گوشی های آقایون رو (که کنار مهر هاشون گذاشته بودن) برداشته بود و جابجا کرده بود. مثلا گوشی 2000 تومنی رو با گوشی 2میلیون تومنی عوض کرده بود. مال "این" و گذاشته بود برا "اون" و مال "اونو" گذاشته بود برا "یکی دیگه". تازه قفل یکیشونم باز کرده بوده و داشته از مسجد میرفته بیرون که الحمدلله نماز تموم شده بود و در حال خروج از مسجد، دستگیر شد! خلاصه بعد از نماز بساطی بوده. همه داشتن دنبال گوشی شون میگشتن. این شد که نماز جماعت تا اطلاع ثانوی تعطیل شد (برای من) ................................
18 خرداد 1393

تولد 5 سالگی محمود

محمودم 5 ساله شد. امسال با اینکه تقریبا اولین سالی بود که کاملا متوجه تولد می شد و دوست داشت براش تولد بگیریم، ولی واقعا به دلایلی (که گوشه ای از اونو در پست قبلی گفتم)، جدا توانایی این کار رو نداشتم. و همین طور که از بیست روز پیش محمود شروع کرده بود به شمارش معکوس، من مونده بودم که چه باید بکنم؟   تا اینکه یه روز باهاش صحبت کردم و گفتم خودت میبینی که وضعیت من چطوریه، میبینی که رضا اجازه هیچ کاری بمن نمیده. موافقی امسال تولد نگیرم برات؟ عوضش میبرمت پارک (البته توی ذهنم شهربازی بود، که گذاشتم اگه راضی نشد، برای راضی کردنش بگم میبرمت شهربازی).   ولی پسر کوچولوی من انقدر راحت قبول کرد که خدایی اشکم داشت درمیومد. فقط گفت به...
11 خرداد 1393

یک شغل بی جیره و مواجب

داشتم به این فکر می کردم که با تولد هر بچه، یکی از مشاغل ثابتی که به مشغله های فراوان مامانا اضافه میشه اینه: مسئول کنترل کیفی محتویات پوشک! مامانای بیچاره باید دااااااائما محتویات پوشک نی نی رو از لحاظ رنگ، بو، حجم و غلظت بررسی کنن. اکثر مامانا دائما دغدغه ی اینو دارن که مثلا (الان سه روزه شکم بچه کار نکرده) و یا اینکه (وااااای امروز شکمش چند بار کار کرده). آخرشم بعد از اینهمه دقت و پیگیری، مثل رضای کوچولوی من فقط در عرض یک صبح تا شب، انقـــــــــدر  شکم بچه کارمیکنه که پاش میسوزه و به دنبال اون جیگر مامان خون میشه     حالا نمیدونم این شغل، باید جزء مشاغل سخت، محسوب بشه یا نه؟! ...
3 خرداد 1393

پست سفارشی

این پست به سفارش محمود، گذاشته شده. بچه م کلی نشسته این نقاشی کامپیوتری رو کشیده و امر فرموده که: "اینو بزار تو وبلاگم، زیرشم بنویس که اینو محمود کشیده" منم اطاعت امر کردم توضیحات: خواسته توی این نقاشی از همه ی شکل های برنامه paint استفاده کنه، فقط عمدا از ستاره 6 پر که نماد اسرائیله استفاده نکرده. زنده باد پسر ضد اسرائیلی من   کلا محمودمون زده رو دست محمود فرشچیان! ...
22 ارديبهشت 1393

حضرت آیت الله محمود شهروی (حفظه الله تعالی)

امروز توی کلاس قرآن قرار بود درس نماز جماعت رو به بچه ها یاد بدن. یکی از پسرا باید امام جماعت میشد و دو رکعت نماز رو بلند میخوند تا بقیه بچه ها هم به اون اقتدا کنن. و امام جماعت کسی نبود جز    "حضرت آیت الله محمود شهروی (حفظه الله تعالی)" خیلی قشنگ نماز خوند. با اینکه یکم حول شده بود (چون همه ی مامانا وایساده بودن و عکس و فیلم میگرفتن و کلا جو خاصی بود) ولی بازم عاااااالی بود. خانوم مربی میگفت توی همه ی دوره ها تا حالا کسی به این قشنگی نماز رو نخونده بود. خودم که دوست داشتم وسط نمازشون برم امام جماعتو بغل کنم لپاشو بکَنَم!!!!!!!       ...
31 فروردين 1393

کمرو یا پررو؟؟؟؟؟

محمودی ام؛ قبلنا که کوچیک تر بودی،یکی از بزرگترین نگرانی هام در موردت این بود که کم رو و خجالتی نشی. هر وقت جایی بودیم که یه بچه ای بهت زور میگفت و یا میزدت، وقتی از اونجا میومدیم کلی باهات دعوا میکردم که "چرا تو نزدیش؟" تو هم هر دفعه قول میدادی که دفعه دیگه اگه کسی تو رو زد، تو هم همونجوری (مثل خودش، نه محکم تر و نه آرومتر) بزنیش ولی دفعات بعد هم این قصه تکرار میشد و تو فقط میخوردی! همیشه نگران بودم که یه وقت توسری خور بار نیای! نگران مظلومیتت بودم. نگران نجابتت. نگران بودم که بعدها توی مدرسه و جامعه از پس خودت بر نیای و نتونی حقتو بگیری.   ولی حالا که در آستانه ی 5سالگی هستی، تا حدودی از این نگرانیم کم شده. دیروز که ...
30 فروردين 1393