محمود محمود ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه سن داره
رضارضا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه سن داره
یاسینیاسین، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

خمبل و فنقول و فسقل

استقلال رای

محمود از وقتی 4 ساله شده، دیگه استقلال رای پیدا کرده بخصوص در امر لباس پوشیدن و این تبدیل شده به یک معضل بزرگ! وقتی می خواد بره بیرون، گیر میده که فقط شلواری می پوشم که پشتش جیب نداشته باشه! به این ترتیب همه ی شلواراش رفته کنار و فقط دو تاش مونده که پشتش جیب نداره.   از طرفی هم هر شب التماس می کنه که اجازه بده امشبو با لباس بیرون بخوابم. حتی جورابشم در نمیاره. بعضی شبا که من نصفه شب یواشکی جورابشو درمیارم، اگه بره دستشویی، بعدش یادش هست و همونطوری خوابالو خوابالو جوراباشو دوباره می پوشه و بعد می خوابه تازه هر جورابی رو هم که نمیپوشه، گیر داده به یه دونه ش. همش همونو می پوشه.    صبح ها هم که می خواد بره طبق...
11 مرداد 1392

محمود؛ دروغگوی زرنگ!

یه روز تو دستشویی الکی گفتی: سوسک! بعد من گفتم: دروغ نگو. دروغ؛ بد ترین کار دنیاست. تو هم گفتی: افتاد تو چاه! بعد من دوباره همونو بهت گفتم. تو گفتی: مورچه ها بردنش. بعد من بهت گفتم: دیدی دروغ گفتی... چون که نمیشه که هم افتاده باشه تو چاه، هم مورچه ها برده باشنش. تو هم بعد از چند ثانیه که متفکرانه بهم نگاه کردی، گفتی: خووووووووووووب.......... مورچه ها بردنش، انداختنش تو چاه و به این ترتیب من حریف تو نشدم و تو منو ضربه فنی کردی.   ولی امیدوارم از اون روز تا الان که خودت داری اینو میخونی، دیگه دروغ نگفته باشی، چون من بازم بهت میگم که دروغ؛ بدترین کار دنیاست. (بابایی) ...
11 مرداد 1392

محمود؛ تنبل باهوش!

داشتیم روی پشت بوم کولر رو درست می کردیم، که چون مامانی به خاطر صدای جارو برقی، صدامونو  نمی شنید، بهت گفتم: برو پایین به مامانی بگو کولر رو روشن کنه. تو هم به جای اینکه بری طبقه اول به مامانی بگی، رفته بودی طبقه دوم به عزیز گفته بودی تلفن بزنه به مامانی بگه. (از جهت تنبلی و زرنگی) (خاطره ی بابایی)     مثل بعضی وقت ها که می گفتی: حال ندارم بخوابم یا اول صبح که بیدار می شدی، می خواستی بری بالا پیش عزیز، پله دوم رو که می رفتی می گفتی: خسته شدم! خیلی کوچیک تر هم که بودی، تو سنی که بچه ها هرچی که بگی گوش می کنن و هر چی که بخوای برات میارن، به تو می گفتیم: محمود اون کنترل رو بیار، تو می گفتی: ...
11 مرداد 1392

ماشین بدون گرون!!!!!!!!!

محمود، بعد از چند وقت که اسم ماشین ها و قیمت هاشونو یاد گرفته بود، یه روز که تو خیابون با هم می رفتیم، گفت: بیشتر مردم ماشین های بدونِ گرون خریدن. فقط بعضی از مردم ماشین گرون خریدن. (خاطره ای از بابایی)     ...
11 مرداد 1392

ماهیگیری!

رفته بودیم گردش و ماهیگیری بابایی رفت لوازم ماهیگیری خرید: نخ ماهیگیری و قلاب و سُرب و خمیر نون و... ولی چون احتمال قوی میداد که موفق به گرفتن ماهی نشیم، برای اینکه تو ذوق بچه ها نخوره، ماهی هم خرید و قایمکی بردیم اونجا به ظاهر قلاب ها رو آماده کردن و گذاشتن تو آب بعد از ساعتی، بچه ها رو فرستادیم دنبال نخود سیاه و ماهی ما رو به قلاب ها وصل کردیم و گذاشتیم تو آب آخی... بیچاره بچه ها چه ذوقی کردن   نقش فعال رضا! ...
6 مرداد 1392

محمود سال 88

محمود توی روزهای داغ انتخابات ریاست جمهوری سال 88 با وزن 2600 و قد 46 در بیمارستان حضرت زینب (همون بیمارستانی که خودم توش به دنیا اومدم و اونموقع اسمش نامداران بود) روز دوشنبه ساعت 10 و نیم شب 11 خرداد به دنیا اومد. اون شب من تا صبح نخوابیدم. حتی 1 دقیقه. شب تولدتو میگم. تا صبح درد کشیدم و منتظر شدم تا صبح شه. بابایی که برای نماز بیدار شد گفتم بریم. رفتیم مامان منیر رو برداشتیم و راه افتادیم به سمت بیمارستان. اون روز بابایی که هنوز اونموقع دانشجو بود، دو تا امتحان نیم ترم حذفی داشت. یکی صبح و یکی بعد از ظهر. به امتحان صبحش که نرسید. توی بیمارستان دکتر گفت هنوز زوده برو خونه. سریع اومدیم خونه که بابایی زود بره دانشگاه تا حداقل به ا...
4 مرداد 1392