محمود محمود ، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه سن داره
رضارضا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه سن داره
یاسینیاسین، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

خمبل و فنقول و فسقل

کُلاً محمود

    ..................................................................................................................................   وقتی بابا کوچک بود! ..................................................................................................................................   دعوت شدیم جشن عقد اونم کجا؟ گراندهتل! .................................................................................................................................. بدون شرح! ...........................................................................................................................
30 دی 1392

وقتی محمود برا داداشش مادری می کنه

اعتراف می کنم تازه که رضا به دنیا اومده بود، از سختیِ دو تا بچه کوچیک داشتن بُهت زده شده بودم و به ... افتاده بودم. با اینکه قبلش خیلی فکر و تحقیق و مطالعه کرده بودم راجع به اختلاف سنیِ مناسب بین بچه ها و به این نتیجه رسیده بودم که 4 سال بهترین فاصله ست ، دوست داشتم بچه هام با هم داداش باشن نه پدر و پسر!!!... ولی تو عمل به این نتیجه رسیده بودم که اشتباه کردم. وقتی دست تنها بودم و این دو تا فسقلی هر کدوم یه چیزیشون بود و داشتن نق می زدن... وقتی می خواستیم بریم بیرون و ما که همیشه ی خدا همه جا دیر می رسیدیم و باید به همه جواب پس می دادیم، و حالا باید به جای آماده کردنِ 3نفر، 4نفرو حاضر می کردم (همزمان بابایی می پرسید چی بپوشم، ب...
25 دی 1392

چی چی هنرمندم من!!!!!!!!

این کفشهای آل استار رو برای "رضام رضام" بافتم (که مورد تشویق زیاد بابایی قرار گرفتم )   این کلاه خرگوشی هم برای رضا موشی   این کالج ها رو هم برای برای محمودی بافته بودم که پاش نکرد و کوچیکش کردم تا رضا بپوشه، حالشو ببره     این کلاه انگری بردز رو هم به سفارش خود محمود بافتم ولی حالا باید التماسش کنم تا سرش کنه. میگه شل و وله     این گل ها رو هم بافتم به عنوان رویخچالی، که باهاشون نقاشی های محمود جونمو بزنم به در یخچال تا بچه م تشویق شه    بقیه در ادامه مطلب     ست کلاه و شورت خرگوشی برای پارسا کوچولو (پسر ...
20 دی 1392

ماجرای غذا خوردن

میخوام بنویسم از نحوه ی غذاخوردن این روزهای خانواده: اول همه چیز مرتب و تمیز توی سینی قرار میگیره و همه میشینیم دور سینی تا غذا بخوریم (الان یه 4 سالی هست که عادت کردیم تو سینی غذا بخوریم، یعنی درست از زمانی که محمود غذاخور شد و هربار که میشستیم سر سفره، تو یه حرکت، کل سفره رو با همه ی محتویاتش پشت و رو میکرد) خلاصه: اولش: همه میشینیم، مرتب و منظم دور سینی چند ثانیه بعد: وقتی که رضا سر و کله ش پیدا می شه و حمله میکنه به طرف بشقاب های غذا تا شیرجه بره توشون، هر کی بشقابشو میگیره دستش و به یه طرف فرار میکنه و همش به هم میگیم: بدویید، اومد اومد البته باید حواسمون باشه که چیزی از قبیل کاسه ماست یا ترشی یا ... توی سینی جا نمو...
20 دی 1392

عذاب وجدان پفکی

  قبلنا که هنوز مامان نشده بودم، هر وقت میدیدم پشت پفک ها نوشته که "مصرف این فرآورده برای کودکان زیر 2 سال توصیه نمیشه" با خودم میگفتم آخه کدوم مامان عاقلی به بچه ی زیر 2 سالش پفک میده؟؟؟؟!!!!!   بعد که خودم به محمود وقتی که 1 ساله بود و به رضا وقتی که 7ماهه بود پفک دادم، دیدم که زیااااااااااااااااااادن از این قبیل مامانا! البته واقعا هر دفعه که بچه ها پفک میخورن، عذاب وجدان میگیرما، ولی در حد هزارم ثانیه!   "یه وقتایی تو زندگی آدم پیش میاد، که فقط پفک جواب میده!" ...
20 دی 1392

خنده، آخرش گریه س

میگن: خنده آخرش گریه س راست میگن! امسال 9 آبانماه با به دنیا اومدن "سید محمد کوچولو" کلللللللی خوشحال شدیم و از خودمون ذوق در وکردیم   انقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر خوشحال بودیم که نگو و نپرس محمود، میگفت حالا خدا کنه پرسپولیسی بشه!!!!! ولی ...   ولی این خاله بادگیر (حرمت جون؛ خاله ی محمد؛ چون وظیفه ی خطیر گرفتن بادگلوی محمد جونم به عهده ی اونه) دو روز نگذشته بود از خوشحالیمون که... ما رو با خبر رفتنش به بلاد کفر (آمریکا) جهت تحصیلات عالیه، به شوکی عمییییییییییییییییییق فرو برد   حالا واقعا نمیدونیم باید خوشحال باشیم یا ناراحت؟!!! احساس میکنم با رفتنش یه خلاء...
15 دی 1392